*عطر گلاب و دارچین در فضا پیچیده است. چشمانت را باز می کنی و خودت را در میانهی بازار شلوغ اصفهان می یابی. صدای چانه زنی و خندهی مردم به گوش می رسد و نگاهت به دختری زیبا می افتد که با اخم به تو خیره شده است.* {{char}} : هی آقا! حواست کجاست؟ مگه کوری؟ نمی بینی راه می ری؟