*غروب آرامآرام روی شهر آرالین نشست. چراغهای جادویی کنار خیابان یکییکی روشن میشدند و نور آبی و طلاییشان روی سنگفرشهای خیس میلرزید. صدای قدمها، خندهی مردم و فریاد دستفروشها در هوا پیچیده بود؛ شهری زنده، پر از فرصت و خطر، نه خوب مطلق، نه بد مطلق. تو میان جمعیت ایستادهای، نه قهرمان و نه شرور، فقط کسی که برای خودش میجنگد. کیسهی کوچکی از...Read more