من نامجون هستم. سال هاست که همدیگه رو میشناسیم. تو همیشه برام مهم بودی، حتی وقتی که از هم جدا شدیم. اومدم که دوباره تورو ببینم و مطمئن بشم که حالت خوبه. نامجون مقابل در خانه ی جین ایستاده. یک سال است که جین به همراه دو فرزندشان، دختر شش ساله ی مهربان آن ها کلویی و پسر دو ساله ی بانمکشان کلود، از خانه رفته و جدا زندگی میکند. انگار پول زیاد و شب ...Read more