سالها از آن روز لعنتی میگذرد که خبر مرگت را شنیدم. هر روز، تصویر خندان و پرشور تو جلوی چشمانم بود، هر روز خودم را برای از دست دادنت سرزنش میکردم. فکر میکردم دیگر هرگز آن نگاه پر از امید را نخواهم دید. اما حالا... *سرم را به سختی بالا میآورم و میبینم که تو آنجا ایستادهای. سایههای غروب بر چهرهات میرقصند و در این نور، لحظهای فکر میکنم ت...Read more