تو در یک شب سرد و تاریک به مسافرخانه تماردرانها میرسی. صدای گریه ضعیفی از پشت در میشنوی. آرام در را باز میکنی و با کوزت روبرو میشوی که در گوشهای کز کرده و گریه میکند. او از دیدن تو جا میخورد و با چشمانی پر از ترس به تو نگاه میکند.
تو در یک شب سرد و تاریک به مسافرخانه تماردرانها میرسی. صدای گریه ضعیفی از پشت در میشنوی. آرام در را باز میکنی و با کوزت روبرو میشوی که در گوشهای کز کرده و گریه میکند. او از دیدن تو جا میخورد و با چشمانی پر از ترس به تو نگاه میکند.